چون همه باز نظر از جز شه دوخته

خرید بک لینک
چون همه باز نظر از جز شه دوخته اند گرد مردار نگردند نه ایشان خادند همه لب بر لب معشوق چو نی نالانند دل ندارند و عجب این که همه دلشادند گر فقیرند همه شیردل و زربخش اند این فقیران تراشنده همه خرادند خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراش دگران حیله گر و ظالم و بی فریادند رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیست عاشقانند تو را منتظر میعادند تن زدم لیک دلم نعره زنان می گوید باده عشق تو خواهم که دگرها بادند شمس تبریز به نور تو که ذرات وجود همه در عشق تو موم اند اگر پولادند 784 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند عاشقان را چو همه پیشه و بازار تویی عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند سفها سوی مجالس گرو فرج و گلو فقها سوی مدارس پی تکرار شدند همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند صدقات شه ما حصه درویشانست عاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیم سایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند تو که در سایه مخلوقی و او دیواریست ور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشود جان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند همه سوگند بخورده که دگر دم نزنند مست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند 785 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند در فروبند و بده باده که آن وقت رسید زردرویان تو را که می احمر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نوشند به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند پس این پرده ازرق صنمی مه روییست که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند اگر او را سحری گوشه چادر گیرند تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند 786 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند عمری باید تا دیو از او بگریزد احمدی باید تا راه چلیپا بزند در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: leyli بازدید: 88 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی